.

منوي اصلي

آرشيو موضوعي

آرشيو مطالب

لينکستان

ساعت

امکانات


نام :
وب :
پیام :
2+2=:
(Refresh)

آمار وب سایت:  

بازدید امروز : 59
بازدید دیروز : 5
بازدید هفته : 59
بازدید ماه : 477
بازدید کل : 31034
تعداد مطالب : 739
تعداد نظرات : 19
تعداد آنلاین : 1

Alternative content


فال حافظ


داستان:(داستان بسیارزیبا)


مادر من فقط یک چشم داشت . من از او متنفر بودم ... او همیشه مایه خجالت من بود او برای امرار معاش خانواده برای معلم ها و بچه مدرسه ای ها غذا می پخت.

یک روز آمده بود دم در مدرسه که به من سلام کند و مرا با خود به خانه ببرد،خیلی خجالت کشیدم . آخه او چطور توانست این کار را بامن بکند ؟

به روی خودم نیاوردم ، فقط با تنفر به سویش نگاه کردم وفورا از آنجا دور شدم.

روز بعد یکی از همکلاسی ها مرا مسخره کرد و گفت  هووو .. مامان تو فقط یک چشم داره،

فقط دلم میخواست یک جوری خودم را گم و گور کنم .  کاش زمین دهن  بازمی کرد و مرا...

روز بعد برایش گفتم اگر واقعا می خواهی مرا شاد و خوشحال کنی چرا نمی میری ؟

او هیچ جوابی نداد....

حتی یک لحظه هم راجع به حرفی که زدم فکر نکردم ، چون خیلی عصبانی بودم .احساسات او برای من هیچ اهمیتی نداشت.

دلم می خواست از او خانه بروم و دیگر هیچ کاری با او نداشته باشم.

سخت درس خواندم و موفق شدم برای ادامه تحصیل به سنگاپور برم

آنجا ازدواج کردم ،  خانه خریدم، زن و بچه و زندگی...

از زندگی ، بچه ها و آسایشی که داشتم خوشحال بودم.

تا اینکه یک روز مادرم آمد 


ادامه مطلب
نويسنده: فضل حق فکرت تاريخ: چهار شنبه 6 شهريور 1392برچسب:, موضوع: <-CategoryName-> لينک به اين مطلب

شعر:(ترا ازکجا...)

نويسنده: فضل حق فکرت تاريخ: چهار شنبه 6 شهريور 1392برچسب:, موضوع: <-CategoryName-> لينک به اين مطلب

برگزیده:(یک جایی می رسد...)

نويسنده: فضل حق فکرت تاريخ: چهار شنبه 6 شهريور 1392برچسب:, موضوع: <-CategoryName-> لينک به اين مطلب

شعر:(من به اندازه...)

نويسنده: فضل حق فکرت تاريخ: چهار شنبه 6 شهريور 1392برچسب:, موضوع: <-CategoryName-> لينک به اين مطلب

برگزیده ها:(یک عمر...)

نويسنده: فضل حق فکرت تاريخ: چهار شنبه 6 شهريور 1392برچسب:, موضوع: <-CategoryName-> لينک به اين مطلب

شعر:(چون گرم...)

نويسنده: فضل حق فکرت تاريخ: چهار شنبه 6 شهريور 1392برچسب:, موضوع: <-CategoryName-> لينک به اين مطلب

حکایت:(دوجوان خیرخواه)

در بنی اسرائیل ، دو برادر جوان بودند که به یکدیگر بسیار مهربانی و محبت می ورزیدند و هر دو ، در یک دشت زراعت داشتند. یکی از برادران ازدواج کرده و پدر چند فرزند بود و دیگری ، به دلیل فقر و تنگدستی ، هنوز ازدواج نکرده بود.

چون فصل درو کردن گندم رسید ، گندم خود را خرمن کردند و پس از جدا ساختن گندم ها از کاه ، تصمیم گرفتند محصول را به خانه ببرند. هنگام غروب ، برادر بزرگتر برای انجام کاری ، گندم های خرمن شده اش را به برادر کوچک سپرد و به سوی خانه رفت.

هنگامی که او از نظر ناپدید شد ، برادر کوچک با خود گفت :


ادامه مطلب
نويسنده: فضل حق فکرت تاريخ: چهار شنبه 6 شهريور 1392برچسب:, موضوع: <-CategoryName-> لينک به اين مطلب

دلنوشته ها:(این بارتو بگو...)

نويسنده: فضل حق فکرت تاريخ: چهار شنبه 6 شهريور 1392برچسب:, موضوع: <-CategoryName-> لينک به اين مطلب

شعر:(هرگز گمان مبر...)

نويسنده: فضل حق فکرت تاريخ: چهار شنبه 6 شهريور 1392برچسب:, موضوع: <-CategoryName-> لينک به اين مطلب

دلنوشته ها:(در مکتب عشق...)

نويسنده: فضل حق فکرت تاريخ: چهار شنبه 6 شهريور 1392برچسب:, موضوع: <-CategoryName-> لينک به اين مطلب

برگزیده ها:(آدم چیست)

نويسنده: فضل حق فکرت تاريخ: چهار شنبه 6 شهريور 1392برچسب:, موضوع: <-CategoryName-> لينک به اين مطلب

برگزیده ها:(در این که...)

نويسنده: فضل حق فکرت تاريخ: چهار شنبه 6 شهريور 1392برچسب:, موضوع: <-CategoryName-> لينک به اين مطلب

حکایت:(آهنگر)

 

آهنگری پس از گذراندن جوانی پرشر و شور، تصمیم گرفت روحش را وقف خدا کند. سال‌ها با علاقه کار کرد، به دیگران نیکی کرد، اما با تمام پرهیزگاری، در زندگی‌اش اوضاع درست به نظر نمی‌آمد. حتی مشکلاتش مدام بیش‌تر می‌شد.

یک روز عصر، دوستی که به دیدنش آمده بود و از وضعیت دشوارش مطلع شد، گفت: «واقعا که عجبا. درست بعد از این که تصمیم گرفته‌ای مرد خداترسی بشوی، زندگی‌ات بدتر شده، نمی‌خواهم ایمانت را ضعیف کنم اما با وجود تمام رنجهایی که در مسیر معنویت به خود داده‌ای، زندگیی‌ات بهتر نشده.

آهنگر مکث کرد و بلافاصله پاسخ نداد.

سرانجام در سکوت، پاسخی را که می‌خواست یافت.

این پاسخ آهنگر بود:

در این کارگاه، فولاد خام برایم می‌آورند و باید از آن شمشیر بسازم. می‌دانی چه طور این کار را می‌کنم؟ اول تکه‌ی فولاد را به اندازه‌ی جهنم حرارت می‌دهم تا سرخ شود. بعد با بی‌رحمی، سنگین‌ترین پتک را بر می‌دارم و پشت سر هم به آن ضربه می‌زنم، تا این که فولاد، شکلی را بگیرد که می‌خواهم. بعد آن را در تشت آب سرد فرو می‌کنم، و تمام این کارگاه را بخار آب می‌گیرد، فولاد به خاطر این تغییر ناگهانی دما، ناله می‌کند و رنج می‌برد. باید این کار را آن قدر تکرار کنم تا به شمشیر مورد نظرم دست بیابم. یک بار کافی نیست.

آهنگر مدتی سکوت کرد و سپس ادامه داد:


ادامه مطلب
نويسنده: فضل حق فکرت تاريخ: چهار شنبه 6 شهريور 1392برچسب:, موضوع: <-CategoryName-> لينک به اين مطلب

شعر:( یادگار)

نويسنده: فضل حق فکرت تاريخ: چهار شنبه 6 شهريور 1392برچسب:, موضوع: <-CategoryName-> لينک به اين مطلب

دلنوشته ها:(فکر می کردم...)

نويسنده: فضل حق فکرت تاريخ: چهار شنبه 6 شهريور 1392برچسب:, موضوع: <-CategoryName-> لينک به اين مطلب

سخنان ماندگار:(قضاوت در...)

نويسنده: فضل حق فکرت تاريخ: چهار شنبه 6 شهريور 1392برچسب:, موضوع: <-CategoryName-> لينک به اين مطلب

عکس:( عکس متحرک)

نويسنده: فضل حق فکرت تاريخ: چهار شنبه 6 شهريور 1392برچسب:, موضوع: <-CategoryName-> لينک به اين مطلب

شعر:(آدما ازآدما...)

نويسنده: فضل حق فکرت تاريخ: چهار شنبه 6 شهريور 1392برچسب:, موضوع: <-CategoryName-> لينک به اين مطلب

شعر:( بی تو)

نويسنده: فضل حق فکرت تاريخ: چهار شنبه 6 شهريور 1392برچسب:, موضوع: <-CategoryName-> لينک به اين مطلب

شعر:(عاشق هر...)

نويسنده: فضل حق فکرت تاريخ: چهار شنبه 6 شهريور 1392برچسب:, موضوع: <-CategoryName-> لينک به اين مطلب

شخصیت ها:(عزیزنسین)

عزیز نسین از زبان خودش :

پدرم در سیزده‌سالگی از یکی از روستاهای آناتولی به استانبول آمد. مادرم هم وقتی خیلی بچه بود از روستای دیگری در آناتولی به استانبول آمد. آن‌ها مجبور بودند سفر کنند تا یک‌دیگر را در استانبول ببینند و ازدواج کنند تا من بتوانم به دنیا بیایم. حق انتخابی نداشتم، به همین دلیل در زمانی بسیار نامناسب، در کثیف‌ترین روزهای جنگ جهانی اول، سال 1915؛ و در یک جای بسیار بد به نام جزیره‌ی هیبلی، متولد شدم. هیبلی، ییلاق پولدارهای ترکیه در نزدیکی استانبول است و از آن جا که پولدارها نمی‌توانند بدون آدم‌های فقیر زنده بمانند، ما هم در آن جزیره زندگی می‌کردیم.

با این حرف‌ها نمی‌خواهم بگویم که آدم بدبختی بودم. برعکس، خوش‌شانسم که از یک خانواده‌ی ثروتمند، نجیب‌زاده و مشهور نیستم.

نام من «نصرت» بود. نصرت یک واژه‌ی عربی است به معنای «کمک خداوند». این اسم مناسب خانواده‌ی ما بود چون آن‌ها امید دیگری جز خدا نداشتند.

اسپارتاهای قدیمی، بچه‌های ضعیف و لاغرشان را با دست خود می‌کشتند و تنها بچه‌های قوی و سالم را بزرگ می‌کردند. اما برای ما ترک‌ها این فرایند انتخاب به وسیله‌ی طبیعت و جامعه انجام می‌شد. وقتی بگویم که چهار برادرم در کودکی مرده‌اند چون نتوانستند شرایط نامطلوب محیط را تحمل کنند، خواهید فهمید که چه‌قدر کله‌شق بودم که جان سالم به‌در بردم. اما مادرم در 26 سالگی مرد و این دنیای زیبا را برای قوی‌ترها گذاشت.

در کشورهای سرمایه‌داری، شرایط برای تاجرها مناسب است و در کشورهای سوسیالیستی برای نویسنده‌ها. یعنی کسی که عقل معیشت داشته باشد، باید در یک جامعه‌ی سوسیالیستی، نویسنده شود و در یک کشور سرمایه‌داری، تاجر. اما من با وجود این که در ترکیه، یک کشور خورده سرمایه‌دار، زندگی می‌کردم و هیچ کس در خانواده‌ام نمی‌توانست بخواند یا بنویسد، تصمیم گرفتم نویسنده شوم.

پدرم، مانند همه‌ی پدرهای خوب که شیوه‌ی فکر کردن را به فرزند خود یاد می‌دهند، به من توصیه کرد: «این فکر احمقانه‌ی نوشتن را فراموش کن و به فکر یک کار خوب و شرافتمندانه باش که بتوانی با آن زندگی کنی.» اما من حرفش را گوش نکردم.

کله‌شقی من هم‌چنان ادامه داشت. آرزو داشتم نویستده شوم و قلم دست بگیرم، اما به مدرسه‌ای رفتم که تفنگ به دستم دادند.

در سال‌های اول زندگیم نتوانستم کارهایی انجام دهم که دوست داشتم و به کارهایی که می‌کردم علاقه‌مند نبودم. می‌خواستم نویسنده شوم اما سرباز شدم. در آن زمان، تنها مدرسه‌هایی که بچه‌های فقیر و بی‌پول می‌توانستند در آن‌ها مجانی درس بخوانند، مدرسه‌های نظامی بود، بنابراین مجبور شدم وارد یکی از این مدرسه‌ها شوم.

سال 1933

مانند همیشه دیر رسیدم، این‌بار همه‌ی اسم‌های قشنگ تمام شده بود و هیچ اسم فامیلی نبود که بتوانم به آن افتخار کنم. مجبور شدم «نسین» را بپزیرم. نسین یعنی «تو چی هستی؟» می‌خواستم هر بار که اسمم را صدا می‌کنند، به این فکر کنم که در واقع چی هستم.

در سال 1937 افسر شدم، ناپلئون شدم. باور نمی‌کنید! تازه من 


ادامه مطلب
نويسنده: فضل حق فکرت تاريخ: چهار شنبه 6 شهريور 1392برچسب:, موضوع: <-CategoryName-> لينک به اين مطلب

برگزیده ها:(آهنگری بود...)

آهنگری بود که با وجود رنج های متعدد و بیماری اش عمیقاً به خدا عشق می ورزید. روزی یکی از دوستانش از او پرسید:

تو چگونه می توانی خدایی را که رنج و بیماری نصیب می کند دوست داشته باشی؟

آهنگر، سر به زیر آورد و گفت:

وقتی می خواهم وسیله ای بسازم یک تکه آهن را در کوره قرار می دهم. سپس آن را روی سندان می گذارم و می کوبم تا به شکل دلخواهم درآید. اگر به صورت دلخواهم درآمد، می دانم که وسیله مفیدی خواهد بود. اگر نه، آن را کنار می گذارم.

همین موضوع باعث شده است که همیشه به درگاه خداوند دعا کنم که خدایا! مرا در کوره های رنج قرار ده ، اما کنار نگذار ....

نويسنده: فضل حق فکرت تاريخ: چهار شنبه 6 شهريور 1392برچسب:, موضوع: <-CategoryName-> لينک به اين مطلب

دلنوشته ها:(شیشه ....)

نويسنده: فضل حق فکرت تاريخ: چهار شنبه 6 شهريور 1392برچسب:, موضوع: <-CategoryName-> لينک به اين مطلب

دلنوشته ها:(من وتو...)

نويسنده: فضل حق فکرت تاريخ: چهار شنبه 6 شهريور 1392برچسب:, موضوع: <-CategoryName-> لينک به اين مطلب

دلنوشته ها:(عشق باید...)

نويسنده: فضل حق فکرت تاريخ: چهار شنبه 6 شهريور 1392برچسب:, موضوع: <-CategoryName-> لينک به اين مطلب

عکس ها:(نقاشی های زیبا روی دست)

نويسنده: فضل حق فکرت تاريخ: چهار شنبه 6 شهريور 1392برچسب:, موضوع: <-CategoryName-> لينک به اين مطلب

عکس ها:(نقاشی های زیبا روی دست)

نويسنده: فضل حق فکرت تاريخ: چهار شنبه 6 شهريور 1392برچسب:, موضوع: <-CategoryName-> لينک به اين مطلب

فکاهی:(یک روز ملا نصرالدین...)

  • یک روز ملانصر الدین در سینما شیشته بود و به یاد عاشقی خود فلم سیل میکد که دفعتآ کدام نفر دیدیش و برش گفت : اوووو ملا صاحب تو خو ملا هستی تو چطور فلم سیل میکنی؟ ملا برش گفت : برو لوده مه طرف فلم بد بد سیل میکنم .
  • داکتر از مریض خود پرسید که اینقدر قاشق در شکم ات از کجا شد؟ مریض جواب داد که داکتر صاحب دفعه قبل خودت به مه گفتی که روز دو قاشق بخور.
  • یک آدم به رفیق خود گفت: که تا حالا دیدی که خر پرواز کند؟ رفیقش جواب داد که نخیر دوستش گفت: پس فکر پرواز کردن را از سرت بیرون کن.
  • یک دوزخی از یک جنتی آب سرد خواست . آن جنتی گفت: که نمی دهم . دوزخی برایش گفت : خو، خی آب جوش کارت نمی شود.
نويسنده: فضل حق فکرت تاريخ: چهار شنبه 6 شهريور 1392برچسب:, موضوع: <-CategoryName-> لينک به اين مطلب

سخنان ماندگار:(هنگامی که ...)

نويسنده: فضل حق فکرت تاريخ: چهار شنبه 6 شهريور 1392برچسب:, موضوع: <-CategoryName-> لينک به اين مطلب

سخنان ماندگار:( بزرگتری هدیه...)

نويسنده: فضل حق فکرت تاريخ: چهار شنبه 6 شهريور 1392برچسب:, موضوع: <-CategoryName-> لينک به اين مطلب

عکس:( یک لحظه پیش از حادثه)

نويسنده: فضل حق فکرت تاريخ: چهار شنبه 6 شهريور 1392برچسب:, موضوع: <-CategoryName-> لينک به اين مطلب

عکس :( یک لحظه پیش از حادثه)

نويسنده: فضل حق فکرت تاريخ: چهار شنبه 6 شهريور 1392برچسب:, موضوع: <-CategoryName-> لينک به اين مطلب

طنز:( طنز اختراع بزرگ انسان)

ارايه کننده: نیما طاهری

طنز یکی از گونه‌های ادبی و هنری تفکر انتقادی است. طنز سرشتی انتقادی دارد و به گفته‌ی چرنیشفسکی : طنز، آخرین مرحله‌ی تکامل نقد است. طنز، تصویر هنری ِ جمع تناقض‌ها و تضادهای درونی و بیرونی انسان و جامعه در لحظه و تاریخی واحد، با بیان و لحنی نیش‌خند آفرین است. طنز پرداز نیک می‌داند که جمع تناقض‌ها و تضادها درآن ِواحد در منطق صوری امری محال است، اما قلم‌رو طنز پرداز زنده‌گی اجتماعی است، قلم‌رویی که هر آن ِ واحد آن، جمع تناقض‌ها و تضادهای درونی و بیرونی است. به ویژه در دوره‌ی گذار از یک مرحله‌ی تاریخی به مرحله‌ای دیگر، که تناقض‌ها و تضادها چشم‌گیر‌تر و بی تناسبی‌ها آشکارترمی‌شود؛ زمینه و زمانه برای خلق طنز، بیش از پیش فراهم می‌شود. زیرا هنگامی که زمانه دگرگون و نو می‌شود، هر چیز کهنه‌ی جامانده در گذشته، مصیبت آفرین و نیش‌خند آفرین می‌شود. برای مثال در این هنگامه است که می‌بینیم یک باره در گرما گرم پیکار برای رهایی زن، آش نذری می‌پزند؛ و یا کسی که روزها غوطه‌ور در دریای‌های نور( بحارالانوار) علامه مجلسی است، گیریم که به قول هدایت: آب این دریاها از آب یک آفتابه هم زیادتر نباشد، شب هنگام سنجش خرد ناب کانت را شخم می‌زند. در نتیجه، نیش‌خند واکنش انسان هوش‌یار در برخورد با جمع تناقض‌ها و تضادهای مصیبت آفرین است. به قول سنایی: جمع کرده است از پی خنده/ چرخ مشتی از این پراکنده .

بر این اساس می‌توان گفت، طنز، درک و خلق تصویر هنرمندانه و نقادانه‌ی جهانی سراسر متناقض و متضاد، در قالبی نیش‌خند آمیزاست، بی آن که طنزپرداز، دمی کهنه‌گی و فنا را در ذات هر نوآمده، فراموش کند.

طنز، رهایی از منطق روزمره‌گی است. طنز پرداز به منطق و ارزش‌های حاکم بر زنده‌گی روزمره عادت نمی‌کند، زیرا آن کس که اسیر عادت و تکرار می‌شود، شاخک‌های حساس خود را برای درک این جهان غیر عادی از دست می‌دهد. طنز پرداز می‌داند که کهن الگوها و عادات دیر پا، قدرت اغواگر عظیمی را حمل می‌کنند و زنده‌گی امروز ما را به گفته‌ی توماس مان از چاه گذشته‌ها اداره می‌کنند. طنز پرداز نیک می‌داند که مردم، قربانیان و شهیدان ِ منطق ِعادت و تکرار زنده‌گی روزمره هستند. در نتیجه طنز پرداز زمین بایر زنده‌گی روزمره را شخم می‌زند و با افشاندن بذر شک و تردید، تیشه به ریشه‌ی درخت تناورعادت می‌زند و پایه‌های کاخ بی گزند بدیهیات و یقینیات را بلرزه درمی‌آورد. طنز پرداز، نقاب از چهره‌های دروغین و ساخته‌گی برمی‌کشد، حجاب‌های خوش ساخت عادت، تسلیم، فرصت‌طلبی، بلاهت، بوقلمون صفتی و شبان- رمه‌گی را کنار می‌زند. بر این پایه، طنز آشکار کننده‌ی هراس و خفتی است که پشت نقاب دلیری و موقعیت سنجی پنهان شده است. طنز پرداز نه با کسی دشمنی شخصی دارد، و نه طنز خود را تا حد نقدی شخصی تقلیل می‌دهد. طنز پرداز بر دروغ‌ها، تزویرها، مصلحت‌ها، پرده‌پوشی‌ها و جنایت‌ها و جراحت‌های حاکم بر جامعه انگشت می‌گذارد. در نتیجه، طنز آشکار کننده‌ی ددمنشی است که پس نقاب اخلاق پنهان شده است. طنز پرداز، این‌چنین داد ِخود از کِهتر و مِهتر می‌ستاند.

طنز پرداز عیب‌ها و مفاسد جامعه‌ی خود را بزرگ‌تر از آن‌چه هست، جلوه می‌دهد. این بزرگ‌نمایی و اغراق لازمه‌ی کار طنزپرداز است، زیرا به این وسیله مخاطب را به تأمل و چاره اندیشی وا می‌دارد. البته باید بزرگ‌نمایی با ظرافت توأم باشد تا ذهن مخاطب متوجه مصنوعی بودن آن بشود. هم چنین نباید بزرگ نمایی به حدی برسد که تشابه موضوع با واقعیت مورد نظر از بین برود.

طنز و خنده

طنز اگرچه از حیث مضمون با نقد جدی پهلو به پهلو می‌زند، اما از حیث شیوه‌ی بیانی بیش‌تر با فکاهه هم‌خوانی...


ادامه مطلب
نويسنده: فضل حق فکرت تاريخ: چهار شنبه 6 شهريور 1392برچسب:, موضوع: <-CategoryName-> لينک به اين مطلب

دلنوشته ها:( به کدام دل..)

نويسنده: فضل حق فکرت تاريخ: چهار شنبه 6 شهريور 1392برچسب:, موضوع: <-CategoryName-> لينک به اين مطلب

دانستنی ها:


  • آیا میدانستی حس بویایی انسان قادر به دریافت وتشخیص ده هزار بوی متفاوت است
  • آیا میدانستی یک قطره آب دارای یک‌ صد میلیارد اتم است
  • آیا میدانستی که تعداد افرادی که سالانه از نیش زنبور میمیرند بیشتر از کسانی است که سالانه از نیش مار می میرند
  • آیا میدانستی که تنها موجودی که میتواند به پشت بخوابد انسان است
  • آیا میدانستی چشم سالم انسان میتواند ده میلیون رنگ را مختلف را ببیند و آنها را از یکدیگر تمیز دهد
  • آیا میدانستی که فیل بالغ در روز بطور متوسط دوصد و بیست کیلوگرم غذا و دوصد لیتر آب مصرف میکند
  • آیا میدانستی کوههای آلپ در سال حدود یک سانتیمتر بلند میشوند
  • آیا میدانستی که گرده گل هرگز فاسد نمی شود و از محدود مواد طبیعی است که تا زمان نا محدودی باقی می ماند
نويسنده: فضل حق فکرت تاريخ: چهار شنبه 6 شهريور 1392برچسب:, موضوع: <-CategoryName-> لينک به اين مطلب

درباره وبلاگ

به وبلاگ من خوش آمدید! در این وبلاگ - اشعار.داستان ها.طرح های ادبی خودم وهم چنان گزیده اشعار.داستان ها.طنزها.طرح های ادبی وسایرگزیده های ادبی وهنری دیگران به نشر می رسد.

نويسندگان

لينکهاي روزانه

جستجوي مطالب

طراح قالب

© All Rights Reserved to f.fekrat.LoxBlog.Com | Template By: NazTarin.Com