تبادل
لینک هوشمند
برای تبادل
لینک ابتدا ما
را با عنوان
وادی عشق و آدرس
f.fekrat.LoxBlog.com
لینک
نمایید سپس
مشخصات لینک
خود را در زیر
نوشته . در صورت
وجود لینک ما در
سایت شما
لینکتان به طور
خودکار در سایت
ما قرار میگیرد.
بازدید امروز : 198
بازدید دیروز : 10
بازدید هفته : 262
بازدید ماه : 209
بازدید کل : 31237
تعداد مطالب : 739
تعداد نظرات : 19
تعداد آنلاین : 1
حکایت : ( خداوند از عزراییل...)
خداوند از عزراییل پرسید : تابحال گریه نکردی زمانیکه جان بنی آدمی را میگرفتی؟
جواب داد:یک بارخندیدم یک بار گریه کردم و یک بار ترسیدم
خنده ام" زمانی بود که به من فرمان دادی جان مردی را بگیرم ٰٰ، او را در کنار کفاشی یافتم که به کفاش میگفت کفشم را طوری بدوز که یک سال دوام بیاورد ! به حالش خندیدم و جانش را گرفتم .
"گریه ام " زمانی بود که به من دستور دادی جان زنی را بگیرم ، او را در بیابان گرم و بی آب و درختی یافتم که در حال زایمان بود .منتظرم ماندم تا نوزادش را به دنیا امد سپس جانش را گزفتم . دلم به حال آن نوزاد بی سرپناه در ان بیابان گرم سوخت و گریه کردم .
"ترسم" زمانی بود که به من امر کردی جان عارفی را بگیرم ، نوری از اتاقش می آمد هر چه نزدیک تر میشدم نور بیشتر میشد و زمانی که جانش را گرفتم از درخشش چهره اش وحشت زده شدم ...
در این هنگام خدا به عزراییل گفت : میدانی آن عارف نورانی کیست؟ ... او همان نوزادیست که در بیابان به حالش گریستی ، من مسئولیت حمایتش را عهده دار بودم .
هر گز گمان مکن که با وجود من ،موجودی در جهان بی سرپناه خواهد بود.
نظرات شما عزیزان:
نويسنده: فضل حق فکرت تاريخ: دو شنبه 18 خرداد 1394برچسب:,