
زن ملا مشغول پر کندن چند مرغ بود . گربه ای آمد و یکی از مرغ ها را دزدید و فرار کرد.
زن فریاد زد: ملا، گربه مرغ را برد.
ملا از توی یکی از اتاق ها با صدای بلند گفت: قرآن را بیاور!
گربه تا این را شنید مرغ را از بالای دیوار انداخت و فرار کرد.
گربه ی دیگری که این را دید از او پرسید :
تو که این همه راه مرغ را آوردی چرا آنرا انداختی؟
گربه گفت: مگر نشنیدی گفت قرآن را بیاور؟
گربه دومی گفت : قرآن کتاب آسمانی آنهاست به ما گربه ها چه ربطی دارد؟
گربه گفت : ملا می خواست در آن آیه ای پیدا کند و بگوید ازاین به بعد گوشت گربه حلال است تا نسل مان را از روی زمین بردارد ....
نظرات شما عزیزان:
|